بفرمایید داخل در بازه
هرچی که بخواهید داریم
که من به مرگ می اندیشم ومرگ این عفریت عجوزه هر روز می بینم او را بر بلندای زندگی اوتشنه جان من است وبعد... من به مرگ نمی اندیشم من به زیبایی دل انگیز چشمان تو می اندیشم . . . همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي دگر تا زنده ا م هرگز نخواهم برد نامت را برو بر ديگري گستر چنين رندانه دامت را دگر تا زنده ام هرگز نمي آيم سر كويت نمي ريزم دگر اشكي براي دوري از رويت همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي دگر تا زنده ا م هرگز نمي گيرم ز تو ا لها م نمي خواهم دگر مرغي كه سازد ناله بر هربام دگر تا زنده ا م هرگز نمي خواهم تو را اي يار مرا از عشق و دلداري تو كردي اين چنين بيزار همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي نبسته ام به كس دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آنكه او گفت چو دل به سينه نزديك نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي ستاره ها نهفتم در آسمان ابري خدايا تو بهتريني كاش آن آيينه بودم من كه به هر صبح ، تو را مي ديدم مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش سر و اندام تو را با اين همه پيچ، آن همه تاب آنگه از باغ تنت مي چيدم گل صد بوسه ي ناب قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزی قادر به ديدن باشم حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسی کن ببين که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نيست!! دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی » چشمي سياه و چهره مهتاب رنگ داشت يك روز از درآمد و بنشت و بوسه خواست آن بوسه جوي شوخ،كه با ياد او خوشم اينك گذشته عمري و ميجويمش ، كجاست؟ با او در آرزوي وفا آشنا شدم امّا وفا نكرد و دل از من بريد و رفت آن آفتاب عشق ، كه يادش به خير باد يك شامگه ز گوشه ي بامم پريد و رفت او رفت و دل به ماه رخان دگر سپرد اينك منم كه دل به دگر كس نبسته ام گذشتِ زمان از آن همه بي تابيم نكاست گويي هنوز بر سر آتش نشسته ام يكدم نشدكه ياد وي از سر به در كنم همواره پيش ديده ي من نقش روي اوست اين است آن دو چشم فسونساز آشنا اين هم لبان اوست ، لب بوسه جوي اوست هر چند او شكست ، ولي من هنوز هم دارم عزيز حرمتِ ، عهد شكسته را هر چند او گسست، ولي من هنوز هم دارم به دل محبّت يار گسسته را گويند دوستان كه ازين عشق در گذر كوته كن اين حديث ، كه او دلربا نبود از سينه ي ستبر و قد سرو و روي نغز در او نشانِ اين همه خوبي به جا نبود اين داستان كهن شد و اين قصّه ناپسند بايد كه ترك عشق غم آلود او كني وز سرو قامتانِ فراوان اين ديار همراز و همدم دگري جست و جوي كني.... اي دوستان ! حكايت خود مختصركنيد كمتر سخن ز همدم و همراز آوريد زيبا رخان شهر من ارزاني شما زشتِ مرا ، كه رفت ، به من باز آوريد؟ گنه کردم گناهی پر ز لذ ّت تاریک و خاموش دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت : "متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم. قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: "تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد .





نبسته كس به من دل
به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا من
دلم گرفت اي دوست
هواي گريه با من هواي گريه با من 
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آ ن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم ِ پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رُستم
فروخواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذ ّت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود ; اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد .

آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی"
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيم" باشه. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين

![]()
![]()
![]()

| :قالبساز: :بهاربیست: |






