بفرمایید داخل در بازه
هرچی که بخواهید داریم
ba ye shokolat shoroo shod man ye shokolat gozashtam tu dastesh unam yeki gozasht tu dastam man bache boodam unam bache bood saramo bala kardam saresh ro bala kard did mano mishnase khandidam goft doostim goftam doost doost goft ta koja goftam doosti ke ta nadare goft ta marg khandidamo goftam man ke goftam ta nadare goft bashe ta pas az marg goftam na na na ta nadare goft ghabool ta onja ke hame dobare zende mishan yani zendeghie pas az marg bazam baham doostim ta pas az marg ta behesht ta jahanam ta harja ke bashe baham doostim khandidam goftam to barash ta harja ke doost dari ta bezar aslan ye ta bekesh azare in donya ta un donya ama man aslan barash ta nemizaram negam kard negash kardam bavar nemikard midoonestam un mikhad doostimun ta dashte bashe doosti bedoon ta ro nemifahmid.goft biya vase doostimun ye neshoon bezarim goftam bashe to bezar goft shokolat har bar ke hamdige ro mibenim ye shokolat male to yeki mal man bashe? goftam bashe har bar ye shokolat mizashtam kafe dastesh unam yeki mizasht kafe dastam baz hamdige ro nega mikardim yani baham doostim doost doost man tond shokolatam ro baz mikardamo mikhordam migoft shekamoo to doost shekamui mani va shokolatesh ro mizasht tui ye sandoghe kuchoolooe ghashang migoftam bekhoresh migoft tamoom mishe mikham tamoom nashe baraye hamishe bemoone sandoghesh pore shokolat shode bood hich kodoomesh ro nemikhord man hamash ro khorde boodam, goftam ye vaght shokolatat ro moorcheha khordan ya kerma un vaght che kar mikoni migoft movazebeshoon hastam migoft mikham negaheshoon daram ta moghei ke doost hastim va man shokolatam ro mizashtam tu dahanam migoftam na na na ta na doosti ke ta nadare.1 sal 2 sal 4 sal 7 sal 10 sal 20 sal shod un bozorgh shod manam bozorgh shodam man hame shokolatam ro khordam un hame shokolatash ro negah dasht un omad ke emshab khoda hafezi kone mikhad bere bere un door doora mige miram ama zood bar migardam man ke midoonam mire va bar nemigarde yadesh raft be man shokolat bede ama man ke yadam naraft ye shokolat gozashtam kafe dastesh goftam ina baraye khordan ye shokolat gozashtam kafe un dastesh goftam inam akharin shokolat baraye sandopghe kuchiket yadesh raft ke sandoghi dare baraye shokolatash har do ta ro khord khandidam midoonestam doostie man ta nadare ama doostie un ta dare mesle hamish e khoob shod hame shokolatam ro khordam ama un hich kodoomesh ro nakhord hala ba ye sandogh pore shokolat nakhorde che kar mikone?.... حالا به نظر شما دوستی تا داره ؟ دور بايد شد، دور که من به مرگ می اندیشم ومرگ این عفریت عجوزه هر روز می بینم او را بر بلندای زندگی اوتشنه جان من است وبعد... من به مرگ نمی اندیشم من به زیبایی دل انگیز چشمان تو می اندیشم . . . همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي دگر تا زنده ا م هرگز نخواهم برد نامت را برو بر ديگري گستر چنين رندانه دامت را دگر تا زنده ام هرگز نمي آيم سر كويت نمي ريزم دگر اشكي براي دوري از رويت همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي دگر تا زنده ا م هرگز نمي گيرم ز تو ا لها م نمي خواهم دگر مرغي كه سازد ناله بر هربام دگر تا زنده ا م هرگز نمي خواهم تو را اي يار مرا از عشق و دلداري تو كردي اين چنين بيزار همين بهتر ميان ما جدايي نباشد بين ما بهتر كه راهي نبسته ام به كس دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آنكه او گفت چو دل به سينه نزديك نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي ستاره ها نهفتم در آسمان ابري خدايا تو بهتريني كاش آن آيينه بودم من كه به هر صبح ، تو را مي ديدم مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش سر و اندام تو را با اين همه پيچ، آن همه تاب آنگه از باغ تنت مي چيدم گل صد بوسه ي ناب قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزی قادر به ديدن باشم حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسی کن ببين که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نيست!! دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی » چشمي سياه و چهره مهتاب رنگ داشت يك روز از درآمد و بنشت و بوسه خواست آن بوسه جوي شوخ،كه با ياد او خوشم اينك گذشته عمري و ميجويمش ، كجاست؟ با او در آرزوي وفا آشنا شدم امّا وفا نكرد و دل از من بريد و رفت آن آفتاب عشق ، كه يادش به خير باد يك شامگه ز گوشه ي بامم پريد و رفت او رفت و دل به ماه رخان دگر سپرد اينك منم كه دل به دگر كس نبسته ام گذشتِ زمان از آن همه بي تابيم نكاست گويي هنوز بر سر آتش نشسته ام يكدم نشدكه ياد وي از سر به در كنم همواره پيش ديده ي من نقش روي اوست اين است آن دو چشم فسونساز آشنا اين هم لبان اوست ، لب بوسه جوي اوست هر چند او شكست ، ولي من هنوز هم دارم عزيز حرمتِ ، عهد شكسته را هر چند او گسست، ولي من هنوز هم دارم به دل محبّت يار گسسته را گويند دوستان كه ازين عشق در گذر كوته كن اين حديث ، كه او دلربا نبود از سينه ي ستبر و قد سرو و روي نغز در او نشانِ اين همه خوبي به جا نبود اين داستان كهن شد و اين قصّه ناپسند بايد كه ترك عشق غم آلود او كني وز سرو قامتانِ فراوان اين ديار همراز و همدم دگري جست و جوي كني.... اي دوستان ! حكايت خود مختصركنيد كمتر سخن ز همدم و همراز آوريد زيبا رخان شهر من ارزاني شما زشتِ مرا ، كه رفت ، به من باز آوريد؟ گنه کردم گناهی پر ز لذ ّت تاریک و خاموش دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت : "متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم. قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: "تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد .
خدایا گناهان این بنده حقیرت رو ببخش توبه تقدیم باعشق به مینا جونم قرمز خون من پرسپولیس جون من خواهروبرادر روزه دار نماز روزه تون قبول برای ما هم دعا کنید طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم امیدوارم که علی کریمی هم هرچه زودتر به تیم ملی دعوت بشه. عزیزان من قربون همه شما دوستان گلم خدا نشناس بیشتر خود رو در عرصه هنر موسیقی مطرح کرد . البته نا گفته نماند که او قراره در ماه محرم هم بخونه. این هم چند تا عکس از علی عبدالملکی
![]()
![]()
![]()
خواستین فکر کردین لایق بودم یه فاتحه نثارم کنید یا علی![]()
![]()
![]()
با امید روزی که همه دوستان به عشقشون برسن
ما که اگر هم بخواهیم نمی رسیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()


![]()



قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آروزي مرواريد،
همچنان خواهم راند
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر، اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آئينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت درياها شهري ست
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساططير مي آيد در باد
پشت دريا شهري ست
كه درآن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري ست!
قايقي بايد ساخت .





نبسته كس به من دل
به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا من
دلم گرفت اي دوست
هواي گريه با من هواي گريه با من 
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آ ن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم ِ پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رُستم
فروخواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذ ّت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود ; اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد .

آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی"
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيم" باشه. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()






![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
شَهررَمَضان ألََذی أنزَلَ فيهِ ألقرآن
دعا 






![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
چند عکس از مهدوی کیا و هاشمیان لژیونر های ایران


![]()
![]()


| :قالبساز: :بهاربیست: |


















