بفرمایید داخل در بازه
هرچی که بخواهید داریم
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت : "متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم. قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: "تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد .
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود ; اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد .

آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی"
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .
سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيم" باشه. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين

| :قالبساز: :بهاربیست: |


