تبليغاتX
بفرمایید داخل در بازه - چشمهایم مال تو


بفرمایید داخل در بازه

هرچی که بخواهید داریم

 

 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنيا تنفر داشت

و فقط يکنفر را دوست داشت

دلداده اش را و با او چنين گفته بود

« اگر روزی قادر به ديدن باشم

حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

 

و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابينا بدهد

و دختر آسمان را ديد و زمين را

رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

                                  

دلداده به ديدنش آمد

و ياد آورد وعده ديرينش شد :

« بيا و با من عروسی کن

        ببين که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 

دختر برخود بلرزيد

   و به زمزمه با خود گفت :

      « اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بينا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نيست!!

 

دلداده رو به ديگر سو کرد

    که دختر اشکهايش را نبيند

     و در حالی که از او دور می شد

                        هق هق کنان گفت:

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:28 توسط مهدی| |


:قالبساز: :بهاربیست:

كد تعیین وضعیت یاهو