بفرمایید داخل در بازه
هرچی که بخواهید داریم
قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزی قادر به ديدن باشم حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسی کن ببين که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نيست!! دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
| :قالبساز: :بهاربیست: |


